2121

نهج البلاغه چیست؟

2121بسم الله الرحمن الرحیم
السّلام علیک یا أمیر المؤمنین، أشهد أنّک جاهدت فى اللّه حق جهاده و عملت بکتابه.
درود بر تو اى على، اى انسان والاى تاریخ، و دومین شخصیت عالم وجود، اى واسطه انسان فیما بین فوق شهود و جهان مشهود، اى امام بزرگ، نه چنان است که قداست ذات توبه کمال علمى و عدالت و زهد و شجاعت توست، بل حقیقت این است که علم از تو نور گرفت، و زهد از تو زیبائى، و عدالت از انتساب تو غرور، و شجاعت از مقامت ارزش، و اخلاق از کمالت قداست، و انسانیّت از عظمتت افتخار.
نگویم که تو موجودى ما فوق انسانى، لیکن بى ‏تردید تو آن انسان ما فوقى که کمال انسانیت را جمال بخشیدى و جمال بشریت را کمال.
اى مولاى ما، اى آنکه خانه زاد صاحب بیتى، در خانه‏اش زاده شده‏ اى، و خانه‏ اش را از اغیار پاک کردى، و در خانه‏ اش به شهادت رسیدى.
اى امام معصوم، نهج البلاغه که رشحه‏اى از قلم زیبا و شمّه‏اى از بیان شیوا، و تابشى از افکار رساى توست کتابى است که چهارده قرن در دانشگاه انسانیّت مورد دقّت نظر ژرف اندیشان است و هنوز به عمق محتواى آن به نحوى که شاید، و احاطه به ابعاد بیکران آن به طرزى که باید، پى نبرده ‏اند، و حقّا که باید انسانیّت از مقام شامخت پوزش طلبد که تا حال نه تو را شناخته، و نه آنچه از قلم و سخنت تراوش کرده و در اوراق این کتاب به وى عرضه شده است.
تو آنى که خود فرمودى: «ینحدر عنّی السّیل، و لا یرقى إلیّ الطّیر» «از دامن گسترده افکارم چشمه‏ ها روان است و از صعود به قله فضایلم اوهام ناتوان».
خطبه‏ هاى غرّاى کتابت بر کالبد انسانیت روح، و بر دلهاى بشریت حیات مى‏ بخشد. سخنانت در مقام خطابه، روانها را جذب مى‏ کند، آن چنانکه شمشیرت در معرکه جنگ، جانها را.
تو اى رجل الهى و مرد نامتناهى، همانى که دانشمندان به شاگردیت بنازند، و عابدان محراب، به پیروى از عبادتت، و شجاعان، به شجاعتت، و زاهدان زمان، به زهدت، و فصیحان، به بیان، و نویسندگان به قلم و کتابت.
اى امام اعظم، تو را بدان جهت نستایم که یک میلیارد نفوس امروز تو را به خلافت از پیامبر بزرگ و قداست ذات پذیرفته‏ اند، چه آنکه این را در مقام ولایت اهمیتى نه، بل آنها را باید بستایم که دست نیاز خویش به سوى اهلش دراز کرده‏ اند.
( کاوشى‏ درنهج‏ البلاغه(مقالات‏ کنگره‏ سوم)، صفحه‏ ى ۱۵)
«حقیقت» همچون آفتاب تابانى است که در افق وسیع فضاى عالم انسانى پرتو می افکند. از آنجا که این فضاى وسیع هرگز خالى از ابرهاى تیره و تار نبوده است، بهمین جهت نیز چهره نورانى «حقیقت» گاهى از نظرها پوشیده مى ماند، و ناگفته پیداست که آفتاب با همه نور و روشنى که دارد، باز نمى‏ تواند از پس ابر تیره چهره خود را به ساکنان زمین نشان دهد، و لذا گفته‏ اند:
آفتاب از چه روشنست آنرا پاره ابر، ناپدید کند
درک «حقیقت» نیز بسته به وسعت شکاف ابرهاى متراکم افق فکر انسان است. کسى مى‏ تواند چهره «حقیقت» را مشاهده کند که پرده‏ هاى متراکم اوهام و تعصب و جهل و نادانى را از افق فکر خود پاره نماید.
ولى کسانى که فضاى عقل و خرد آنها را ابرهاى تیره و تار تعصب و عادات و تقلیدهاى کورکورانه و… فرا گرفته، همچون نابینایان، عالم وسیع و روشن «حقیقت» را یک فضاى تاریک و سیاه مى‏ پندارند و هیچگاه به حقیقت نمى ‏رسند و آنچه مى‏ بینند سرابى بیش نیست، و هر چه باور کرده باشند جز افسانه و اوهام نمى‏ تواند باشد.
به گفته حافظ شیرازى: «چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند»
«نهج البلاغه» کتابى است که پس از کتاب آسمانى بهترین و عالیترین و مشهورترین کتاب دنیا، و آفتاب عالمتابى است که در آسمان وسیع علم پرتو افکن است. کتابى است که مورد اعجاب دوست و دشمن حتى بیگانگان اسلام قرار گرفته است.
با این همه بعضى از اشخاص مغرض و منحرف که «حقیقت» را نشناخته و از وهم و گمان پیروى مى‏کنند، این ستاره فروزان آسمان علم را نشناخته و در باره آن به شک و تردید افتاده‏ اند شاید خوانندگان محترم باور نکنند که با این وصف عده‏اى بوده و هستند که این کتاب را یک کتاب عادى و احیانا ساخته یک دانشمند شیعى و منسوب به على (علیه السّلام) مى‏پندارند ولى با توجه به آنچه گفتیم زیاد جاى تعجب نیست.
( درپیرامون ‏نهج‏ البلاغه، صفحه‏ ى ۹)
نهج البلاغه آینه‏ اى است که به خوبى گوینده عالیقدر آن و شخصیت بى نظیر او را چنانکه بوده است مى‏ نمایاند، و ترازوئى است که حق و باطل را از هم جدا نموده، وزنه سنگین فضیلت را در کفه آن کاملا جلوه‏ گر مى‏سازد.
آرى نهج البلاغه جلوه‏ گاه حق و حقیقت و مرکز تابش انوار درخشان صراحت و صداقت، آزادى و عدالت، شجاعت و شهامت، دانش و فضیلت، یعنى بزرگ مرد اسلام و جهان امیر المؤمنین على علیه السّلام است.
کتاب با عظمتى که سند افتخار هر مسلمان و مایه اعتبار جهان انسانیت است. براى یک فرد مسلمان چه افتخارى از این بزرگتر که گوینده این سخنان نغز و هیجان انگیز، پیشواى عالیمقام اوست، و براى‏ هر انسانى چه اعتبارى از این مهمتر که على (علیه السّلام) گوینده «نهج البلاغه» با تمام مزایاى علمى و عملى که دارد مانند او یک فرد «انسان» بوده است انسانى که معنى انسانیت و راه و رسم انسانى را فقط باید از او پرسید، و در وجود شخص بى مانند او جستجو کرد.
( درپیرامون‏ نهج‏ البلاغه، صفحه‏ ى ۱۲)
نهج البلاغه چیست ؟

نهج البلاغه کتابى است «عربى» که در کشور ادبیات عرب مانند آفتاب نیمروز مى‏ درخشد، و صدفى مشحون به گوهرهائى از حکمت‏هاى عالیه است. این کتاب مقدس شامل ۲۴۲ خطبه و سخن و ۷۸ مکتوب و رساله و ۴۸۹ کلمه از سخنان گهربار و برگزیده پیشواى پیشوایان روزگار امیر المؤمنین على (علیه السّلام) است.
آرى، نهج البلاغه گزیده ‏اى از گفتار نغز و سخنان پر مغز و گوهرهاى شاهوار فکرى آن حضرت است.
(درپیرامون‏ نهج‏ البلاغه، صفحه‏ ى ۴۰)

از زمان تألیف نهج البلاغه که قرن چهارم هجرى است تاکنون بیش از صد کتاب بزرگ در شرح و ترجمه آن نوشته شده است که معروفترین آنها: شرح ابن ابى الحدید معتزلى، شرح ابن میثم بحرانى، شرح شیخ محمد عبده و شرح میرزا حبیب اللّه خوئى است که ان شاء الله در آینده به معرفی بیشترخواهیم پرداخت .
همان طور که قرآن کریم معجزه الهى است که با وحى الهى به زبان پیامبر اکرم (صلّى اللّه علیه و آله و سلم) جارى شده و هم از نظر لفظ و هم از نظر محتوا، کلام الهى است، نهج البلاغه نیز معجزه علوى است که با الهام الهى و الهام از قرآن و الهام از تعالیم رسول اللّه (ص) به زبان امیر المؤمنین (سلام اللّه علیه) جارى گشته و بدست تواناى مرحوم سیّد رضى جمع آورى گردیده است.
نهج البلاغه گر چه مانند قرآن نیست، لکن بعنوان منبعى از منابع معتبر اسلامى، مسلمین باید در تمام شئون زندگى آنرا مورد توجه قرار دهند، و خوشبختانه در زمان ما توجه بیشترى به نهج البلاغه مى‏ شود بر خلاف گذشته که در بسیارى از بلاد اسلامى، مسلمانها نهج البلاغه را آن طور که باید بشناسند نمى‏ شناختند. امروز بحمد اللّه در اثر فعالیت دانشمندان، و بخصوص پس از انقلاب اسلامى، و برگزارى این کنگره، و دعوت از اندیشمندان و نوشتن کتابها و بر پائى مجالسى مشابه این مجالس، به تدریج علاقمندان به این کتاب بیشتر شده و توجه محققین و اساتید به تحقیق در موضوعات آن و تفسیر و بررسى ابعادش افزونى یافته است.
(کاوشى‏ درنهج‏ البلاغه(مقالات‏ کنگره‏ سوم)، صفحه‏ى ۳۰)
مدتها بود که نهج البلاغه در میان ما بود با تمام شکوه و عظمتش، با خطبه‏ هاى الهام بخش و تکان دهنده ‏اش، با ابعاد گسترده فکرى و اجتماعیش، با درسهاى پر مغز خدا شناسیش، با حماسه ‏هاى شور انگیزش و با دفاع بى قید و شرطش از توده‏هاى مستضعف و رنجدیده انسانها ولى جز خواص از آن آگاهى نداشتند، و بعنوان یک کتاب الهام بخش انقلابى در سطح توده مردم مورد شناسائى زیادى نبود، و این درد بزرگى است که باید روزى علل و اسباب آن دقیقا بررسى شود. اما سر انجام نهج البلاغه پرده‏ هاى بی خبرى را شکافت و گرد و غبار نسیان را از خود دور کرد و همچون قرآن در دسترس همگان قرار گرفت و جنبش در توده مردم ایجاد کرد و آتش انقلاب را شعل ه‏ور ساخت، در خطابه ‏ها و حماسه‏ ها و نظم و نثر و فرهنگ انقلابى جاى خودش را در یک سطح گسترده و عمومى باز کرد و نشان داد تا چه اندازه در روزهاى سخت و بحرانى مى‏ تواند کارساز و پیروزى آفرین باشد.
کار بجایى رسید که (طاغوتیان گذشته) نهج البلاغه را بعنوان یک کتاب ممنوع الانتشار از خانه جوانان انقلابى جمع آورى مى‏ کردند و درست فهمیده بودند. چرا که نهج البلاغه خصم آشتى ناپذیر آنها و دوست مهربان و دلسوز مظلومان و محرومان و مسلمانان زجر دیده بود.
از این ببعد موج تازه‏ اى در تمامى افکار جهت شناخت نهج البلاغه به وجود آمد و تمامى قشرها مخصوصا جوانان با تشنگى روز افزونى سعى داشتند خود را به نهج البلاغه نزدیک کنند و از سرچشمه زلالش سیراب شوند. امروز شاید کمتر خانه ‏نیست که نهج البلاغه در آن نباشد و کمتر کسى است در محیط ما که تحت جاذبه فوق العاده آن قرار نگرفته باشد.
به عقیده ما آنچه موقعیت ویژه و استثنائى را به نهج البلاغه بخشیده گذشته از این که (گفتار امام و پیشواى انسانهاست) وجود ویژگیهاى مهم زیر است:
۱- بیانگر مسائل عینى و ملموس زندگى است
در بخشهاى سه گانه این کتاب بزرگ (خطبه‏ ها- نامه‏ ها- کلمات قصار) همه جا سخن از مسائل عینى که به زندگى معنوى و مادى انسانها مربوط است به میان آمده همه جا انگشت روى دردها، روى آلام و مشکلات، روى رنج هاى انسانها گذارده شده و طرق درمان نیز ارائه گردیده است، نهج البلاغه به سراغ کلى گوئى و فلسفه بافى و مسائل پندارى نمى‏ رود على علیه السلام مرد مبارزه و عمل، و مرد زندگى و حیات، مرد هدف و پیروزى بود و سخنانش همه جا همین آهنگ را دارد.
اگر مى ‏بینیم فلسفه افلاطون و ارسطو نتوانست توده‏ هاى مردم را به حرکت در آورد و نظام فاسد حاکم بر یونان را- چه رسد به نقاط دیگر جهان- واژگون سازد، ولى نهج البلاغه على (ع) به دنبال خط قرآن و سنت پیامبر، دنیایى را به حرکت در آورد به خاطر همین تفاوت بارز است که یکى تنها به سراغ کل گویى مى‏ رود و از زندگانى انسانها دور مى‏شود و دیگرى انگشت روى فصل، فصل و فراز، فراز و بند، بند زندگى مى‏ گذارد و همه در دل جامعه حرکت مى‏کند و این به خاطر آنست که اولى زاییده پندار انسانى است اسیر چنگال محیط و نظامهاى حاکم بر آن و دیگرى مولود تعلیمات آسمانى و از سر چشمه وحى که هماهنگ با فطرت و قوانین آفرینش است.
۲- نهج البلاغه مرهمى بر دردهاى جانکاه بشریت
کدام کتاب را پیدا مى‏کنید که این گونه براى انسانهاى محروم فریاد بر آورده باشد فریادى آمیخته با آگاه سازى توده‏ها و حرکت دادن آنها به سوى هدف.
فى المثل: هنگامى که در فرمان مالک اشتر سخن از قشرهاى جامعه مى‏گوید، و وظایف و مسئولیت‏هاى هر یک از آنها را با دقت و ظرافت و جامعیت و عمق خاص خود بر مى‏شمرد، لحن سخن آرام و منظم پیش مى‏رود ولى همین که به قشر محروم و ستمدیده مى‏رسد گفتار امام چنان اوج مى‏گیرد که گویى از پرده دل فریاد مى‏کشد: «اللّه اللّه فى الطبقه السفلى من الذین لا حیله لهم من المساکین و المحتاجین و اهل البؤسى و الزمنى» «خدا را خدا را، این مالک در باره قشر پایین و محروم، نیازمندان، رنجدیدگان و از کار افتادگان بیندیش» و این سخن را با دستور ویژه‏اى که در باره آنها صادر مى‏کند تکمیل مى‏سازد.
مى‏فرماید: «باید شخص خودت بدون هر واسطه دیگرى وضع آنها را در سراسر کشور اسلام زیر نظر بگیرى و بطور مداوم از آنها سر کشى کنى، تا مشکلاتشان با سر پنجه عدالت گشوده شود».
باز براى این که محرومان و ستمدیدگان بر اثر دخالت اطرافیان، حاجبان، دربانان و واسطه‏ها زیر دست و پا نمانند و فریادهایشان مستقیما به گوش رهبران برسد، به مالک چنین دستور مى‏دهد: «و اجعل لذوى الحاجات منک قسما- «تفرغ لهم فیه شنحصک و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذى خلقک و تعقد عنهم جندک و اعوانک من احراسک و شرطک حتى یکلمک متکلمهم غیر متتعتع، فانى سمعت رسول الله صلى اللّه علیه و آله و سلم یقول فى غیر موطن لن تقدس امه لا یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوى غیر متتعتع» «براى نیازمندان بخشى از اوقات خود را اختصاص ده که فارغ البال از همه چیز به آنها بپردازى، و در یک مجلس عمومى که درهاى آن به روى همه گشوده باشد بنشین، و تواضع را براى خدایى که آفریننده توست پیشه کن پاسداران و محافظان و اعوان و انصارت را در این مجلس کنار بگذار تا در نهایت آزادى هر کس سخنى دارد بدون ترس و وحشت، و خالى از لکنت، بیان کند، چرا که من از رسول خدا (ص) شنیدم که در مواطن متعددى این سخن را تکرار فرمود: «امتى که حق ضعیفان را با صراحت از زورمندان نگیرد هرگز روى پاکى بخود نخواهد دید».
نه تنها در این فرمان که در وصیتها به فرزندانش و به همه دوستانش از بستر شهادت همین فریاد را مى‏کشد.
در کجاى تاریخ جهان دیده‏اید که پیشوایى فرماندارش را تنها به خاطر شرکت در یک مجلس میهمانى مجلل توبیخ و سرزنش کند که على (ع) در نامه (عثمان بن حنیف) فرموده است: آنهم تنها به این دلیل که اغنیا بر سر آن سفره حاضر بودند و گرسنگان محروم و ممنوع. کجا شنیده‏اید که پیشوایى، بدترین درد را براى یک زمامدار این بشمارد که او شب سیر بخوابد و در اطراف او گرسنگان باشند و به فرماندارش بگوید:
و حسبک داء ان تبیت ببطنه و حولک اکباد تحن الى القدر

على (ع) در نهج البلاغه ناراحتى شدید خود را در نامه‏هایش از این که لشکر به هنگام عبور از آبادیها مزاحم مردم شوند اظهار مى‏دارد و بدون توجه به سیاستهاى معمول دنیا که به هنگام نیاز به ارتش در برابر تندرویهاى آنها اغماض روا مى‏دارد در نامه ۶۰ نهج البلاغه بخش نامه‏ها دستور مى‏دهد که هر کدام از این لشکریان به هنگام عبور از شهرها و روستاها از هر گونه مزاحمت و غصب حقوق مردم و اموال آنها خوددارى کند، مگر آنکه به قدرى مضطر و گرسنه باشند که جانشان به خطر بیفتد که در این هنگام تنها به مقدار حفظ جان مى‏توانند استفاده کنند.
و مخصوصا در این نامه تاکید مى‏کند که من به دنبال لشکر در حرکتم هر گونه شکایتى از آنها داشته باشید به من برسانید تا اقدام کنم.
زندگى شخصى امیر مؤمنان که در لابلاى سطور نهج البلاغه به روشنى ترسیم شده است خود الگویى است براى همه آنها که مى‏خواهند راه و رسم همدردى با مستضعفان‏را دریابند، همه جا با آنها و در کنار آنها است.
کوتاه سخن این که نهج البلاغه حامى رنجدیدگان، پشتیبان مستضعفان، یار و غمخوار محرومان، و دشمن سر سخت ظالمان و ستمگران و مستکبران است. به همین دلیل یکى از مهمترین شرایطى را که براى فرماندهان لشکر ضرورى مى‏شمرد آنست که در برابر زورمندان، قوى و محکم، و در برابر ضعیفان مهربان و ملایم باشند (و یرأف بالضعفاء و ینبو على الاقویاء)«».
۳- نهج البلاغه و آزادى
مى‏دانیم که یکى از مهمترین هدفهاى انسانى پیامبران آزاد ساختن انسانها از زنجیرهاى اسارت است که به مقتضاى الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ«» در یک سطح وسیع و گسترده انجام مى‏گیرد. در نهج البلاغه این برنامه اساسى پیامبران به عالیترین وجهى‏ تعقیب شده و آزادى انسانها از اسارت در ابعاد مختلفش مورد توجه دقیق قرار گرفته است.
آزادى از زنجیر ستمگران خودکامه که همواره مردم محروم و زحمتکش را آزار مى‏داده است، آزادى از زنجیر اسارت جهل و بیخبرى که سر چشمه جسارت خودکامگان و توانایى آنها بر ادامه ظلمها و ستمهاست، آزادى از زنجیر هوى و هوس و حرص و آز و شهوت و کبر و غرور و نخوت و سایر رذایل اخلاقى که بدتر از هر زنجیر اسارت دیگریست و مبارزه در راه آن در منطق اسلام جهاد اکبر شناخته شده است.
مخصوصا در خطبه‏ها، نامه‏ها و کلمات قصار همه جا روى مسأله جهاد با نفس آن چنان تأکید شده که در کمتر موضوعى این چنین تأکید شده است و بر خلاف آنچه بعضى مى‏پندارند این گونه خطبه‏ها و کلمات تنها یک بحث اخلاقى را تعقیب نمى‏کند بلکه مستقیما با موضع‏گیرى‏هاى اجتماعى در برخورد با مسائل سرو کار دارد، چرا که مى‏بینیم انگیزه بسیارى از شکستها، عقب گردها، توطئه‏ها و نا بسامانیها و هرج و مرجهاى اجتماعى همان نقطه ضعفهاى اخلاقى، همچون خودمحورى، حسادت، خودخواهى، انحصار طلبى، کبر و غرور، خودبینى و خود پسندى است.
۴- نهج البلاغه منادى عدالت اجتماعى
در دنیایى که ظلم و جور و تبعیض و بى عدالتى همه جا را گرفته باشد و ظالمان مکیدن خون مظلومان را براى خود افتخار بشمرند هر نغمه عدالت خواهى برخیزد گیرا و جذاب و امید انگیز است تا چه رسد به این که طرحى همه جانبه در زمینه عدل و داد در همه ابعادش ارائه شود.
درخشندگى نهج البلاغه نیز یک دلیلش همین است که همه جا منادى عدالت و حمایت از مظلومان و ستمدیدگان و پیکار آشتى ناپذیر با ظالمان و ستمگران است.
نام پر افتخار على علیه السلام همه جا یاد آورنده اصول عدالت و دادگرى است و نام پر ابهت نهج البلاغه تنظیم خطوط آنرا در خاطره‏ها مجسم مى‏کند، چرا که خطبه‏ها، نامه‏ها و کلمات قصار به هر مناسبت سخن از حمایت از مظلومان و پیکار با ستم پیشگان به میان آمده است.
بنا بر این جاى تعجب نیست که در محیط پر ظلم و فساد دنیاى کنونى نهج البلاغه مرامنامه و آئین نامه مستضعفان‏را تشکیل دهد و همواره چون تشنگان گرد این چشمه زلال عدالت پرور جمع شوند.
۵- جامعیت نهج البلاغه
یکى دیگر از علل جاذبه نیرومند نهج البلاغه آنست که در هر مى‏دانى گام مى‏نهد چنان حق سخن را ادا مى‏کند و دقایق را مو بمو شرح مى‏دهد که گویى گوینده این سخن تمامى عمر را به بحث و بررسى روى همین موضوع مشغول بوده و تخصصش منحصرا همان است.
هنگامى که امام خطبه‏اى در زمینه توحید آغاز مى‏کند و به شرح اسماء و صفات جمال و جلال خدا مى‏پردازد، چهره یک فیلسوف بزرگ الهى در نظر انسان مجسم مى‏گردد که سالیان دراز همه وقت سخن از توحید گفته، و درهاى گرانبها در این زمینه سفته و غیر از آن گفتار نداشته است.
نه به سوى «تجسم» گام بر مى‏دارد و نه به سوى (تعطیل صفات) و آن چنان خدا را معرفى مى‏کند که انسان با چشم دل او را همه جا، در آسمانها، در زمین و درون جان خود حاضر مى‏بیند به گونه‏اى که روحش سرشار از انوار معرفى الهى مى‏گردد.
اما همین که نهج البلاغه را ورق مى‏زنیم ناگاه چشم ما روى خطبه «جهاد» متوقف مى‏گردد.
فرمانده شجاع و دلاورى را مى‏بینیم که لباس رزم در تن کرده و دقیقترین دستورات و تاکتیکهاى جنگى را براى افسران و لشکریان خود تشریح مى‏کند آن چنان که گویى در تمام عمر جز با میدان جنگ و فنون نبرد سر و کار نداشته است.
نهج البلاغه را ورق مى‏زنیم امام را بر کرسى حکومت و رهبرى امت مى‏بینیم که آیین کشوردارى را براى استانداران و فرمانداران خود شرح مى‏دهد، رموز انحطاط و اوج گرفتن تمدنها، سرنوشت اقوام ظالم و ستمگر و راه وصول به یک آرامش اجتماعى و سیاسى و نظامى را با پخته‏ترین عبارات بیان مى‏کند، آن چنان که گویى در سر تا سر عمر کارى جز حکومت نداشته است.
دگر بار آنرا ورق مى‏زنیم امام (ع) را بر مسند درس اخلاق و تهذیب نفوس و تربیت ارواح و افکار مى‏بینیم مرد وارسته‏اى بنام (همام) از او تقاضاى درس جدیدى در زمینه صفات و پرهیزکارى کرده و آن چنان تشنه است که با یک پیمانه و دو پیمانه سیراب نمى‏گردد.
امام منافذ، چشمه‏هاى دانش سر شار خود را بر روى او گشوده آن چنان درس پارسایى و وارستگى و پرهیزکارى به او مى‏دهد و حدود یک صد صفت از صفات پرهیزکاران را در عباراتى محکم، عمیق و نافذ براى سالکان راه حق بر مى‏شمرد، آن چنان که گویى که قرنها بر همین مسند و همین جایگاه به ارشاد خلق و تربیت نفوس و تدریس اخلاق مشغول بوده است، به گونه‏ایى که سؤال کننده (همام) پس از شنیدن این گفتار صیحه‏اى مى‏زند و نقش بر زمین مى‏شود، این گونه نفوذ سخن چیزى است که در تاریخ سابقه ندارد.
براستى این صحنه‏هاى مختلف نهج البلاغه که هر کدام در نوع خود بى نظیر است از اعجاب انگیزترین ویژگیهاى این کتاب بزرگ محسوب مى‏شود.
کوتاه سخن این که نهج البلاغه کتابى است براى امروز و فردا و فرداهاى دیگر، براى این نسل و همه نسلهاى آینده، اثرى است: به درخشندگى آفتاب به لطافت گل به قاطعیت صاعقه به غرش توفان به تحرک امواج و… به بلندى ستارگان دور دست به اوج آسمانها.
( یادنامه‏کنگره‏هزاره‏نهج‏البلاغه، صفحه‏ى ۱۸۵)

مرزهاى خرد و بینش
و بسان رعد در رگبارهاى تند شبانه، نیرومند و غران بود چشمه همان چشمه است، شب و روز در جریانش تأثیر ندارند اگر زندگى شخصیت‏هاى واقعى تاریخ را اعم از شرق و غرب و قدیم و جدید بررسى کنیم، پدیده‏ى آشکارى را درک مى‏کنیم. آن پدیده این که: شخصیت‏هاى تاریخى با وجود اختلافهاى فکرى و تضادهاى مذهبى که دارند، با تفاوت در شدت و ضعف، ادیبانى زبر دست هستند.
برخى بتمام معنى مؤثر و سازنده هستند و بعضى در آستانه‏ى تأثیر و سازندگى قرار گرفته‏اند. حتى مى‏توان گفت: درک ادبى با معانى و شکل‏هاى گسترده‏اى که دارد با هر موهبت فوق العاده‏ى دیگرى- بهر رنگى از فعالیت‏هاى بزرگ جلوه کند- همراه است براى اثبات این پدیده کافى است نظرى کوتاه به تاریخ انبیاء بیافکنیم. حضرت داود، سلیمان، اشعیا، ارمیا، ایوب، مسیح و حضرت محمد «ص» ادیبانى بودند که علاوه بر موهبت‏هاى ویژه‏اى که داشتند از موهبت ادبى نیز برخوردار بودند.
ناپلئون، افلاطون، پاستور، خیام، ابن خلدون، نهرو، دو گل و پاسکال با وجود این که هر کدام در رشته‏ى خاصى شهرت داشتند لکن بحکم موقعیت‏هاى ادبى که واجد بودند در ردیف اهل ادب قرار گرفته بودند، و روى این اصل هر کدام به مقتضاى موهبت و فطرت، داراى یک سلسله فعالیت‏هاى فکرى بودند که بضمیمه‏اى زیباییهاى بیان، بصورت ادبیات کاملى جلوه میکرد.
این حقیقت بطور آشکار در شخصیت على «ع» تمرکز داشت. او همان طور که در زمینه‏ى اثبات حقوق و تعلیمات و رهبری هایش امام بود، در ادبیات نیز عنوان امام را براى خود اتخاذ کرد. نشانه‏ى ادبیات على «ع» «نهج البلاغه» است. نهج البلاغه کتابى است که در اصول بلاغت عرب در ردیف قرآن آمده و هم اکنون که حدود سیزده قرن از عمر آن مى‏گذرد هنوز در اسلوب عرب بعنوان یک ریشه اصیل تلقى مى‏شود و قطعات جالبى از آن اقتباس مى‏گردد و بیان سحر انگیز آن به اسلوب سخنورى روح مى‏بخشد.
در زمینه‏ى سخن‏پردازى على «ع» باید گفت: وى شیوه‏ى سخنورى جاهلیت را که توأم با سرشت سالم بوده، به منطق نیرومند و بیان اصیل اسلام ضمیمه کرده است. بیان جالب على «ع» که از شیوه‏ى سخنورى و جاهلیت و بیان سحر آمیز پیامبر سرچشمه مى‏گرفت برخى را بر آن داشته که در باره‏ى سخنانش بگویند: آن «فروتر از کلام خدا و فراتر از کلام مخلوق است».
شگفت نیست، زیرا على «ع» از تمام وسایلى که او را بین سخنوران به این موقعیت نائل گردانید برخوردار بود. او در محیطى که فطرت سالم بر آن حکومت میکرد پرورش یافته بود و با داناترین مردم یعنى با حضرت محمد «ص» زندگى میکرد و رسالت وى را با آن حرارت و نیروى خاصى که داشت با آغوش باز مى‏پذیرفت. گذشته از اینها خودش از آمادگیهاى شگفت و موهبت‏هاى بزرگى برخوردار بود، بدین جهت علل برترى‏هاى فطرى و اجتماعى در وى جمع بود اما هوشیارى و فراست عمیق على «ع» در هر جمله‏اى از جملات نهج البلاغه بصورت یک عمل بزرگ نمودار است. این فراستى زنده و توانا و گسترده و عمیق است که بصورت یک عمل در موضوعى کاملا گسترده که تمام جوانب آن ملاحظه شده جلوه میکند و على «ع» جوانب آن را بطور کامل زیرورو کرده و در باره‏ى آن کنجکاوى و آزمایش عمیقى بعمل آورده و نهان ترین و دقیق‏ترین اسباب آن را درک نموده است، چنانکه صحیح‏ترین نتایجى که بر این‏ اسباب مترتب است- دور باشد یا نزدیک- براى او قابل درک خواهد بود.
پیاپى بودن سخنان على «ع» که در نهج البلاغه بطور آشکار مشهود است، و هم چنین ارتباط بین اندیشه‏ها بطرزى که هر اندیشه‏اى نتیجه‏ى فکر سابق و منشاء پیدایش اندیشه‏ى بعدى باشد، نشانه‏ى فراست بى‏مانند على «ع» است.
موضوعاتى که در نهج البلاغه مورد بحث قرار گرفته از این اندیشه‏ها جدائى پذیر نیستند. بلکه باید گفت بحث از موضوعات، بدون اندیشه‏هاى مزبور، صورت کاملى بخود نمى‏گیرد. زیرا این اندیشه‏ها آن چنان گسترده است که هر کلمه‏اى از کلمات نهج البلاغه، خواننده را به دقت و تأمل وادار میکند و هر جمله‏اى از جملاتش جهانى از معنى در برابر دیدگان او مجسم مى‏نماید.
راستى آیا از کدام راه دقت مى‏توان به سخنانى از قبیل: «مردم دشمن مجهولات خود هستند… ارزش هر کسى به خوبیهاى اوست… گناه، دژى ذلت بار است» پى برد آیا کدام اختصارى مانند این عبارت: «هر که سبکبار شود مى‏پیوندد» معجزه آساست آیا این جملات چهارگانه با وجود کمى الفاظ چه معانى ارزنده‏اى در بر دارد و چگونه حائز توضیحات فراوان مى‏باشد آیا کدام درک عمیق و هوش سرشارى مى‏تواند از طبع حسود و صفات وى چنین پرده بردارد «هیچ ستمگرى را مانند حسود شبیه‏تر به ستمدیده ندیدم: چشمى شور و دلى دیوانه دارد و پیوسته با اندوه دمساز است. بر بى‏گناهان خشم مى‏گیرد و به چیزى که مالک آن نیست بخل مى‏ورزد»
در نهج البلاغه تولید فکر از فکر چنان روشن است که هر کس در برابر آن قرار گیرد گویا در برابر توده‏اى اندیشه قرار گرفته است. لکن باید دانست که این اندیشه‏ها متراکم نیستند بلکه نظم و ترتیب خاصى بر آنها حکومت میکند، و در این جهت فرقى میان نوشته‏هاى على «ع» و خطبه‏هاى بدیهى او نیست. زیرا چشمه همان چشمه است، شب و روز در جریانش تأثیر ندارند.
خطبه‏هاى بدیهى على «ع» حاکى از اندیشه‏هائى معجزه آساست که بر اساس دقت و منطق صحیح استوار است. راستى چنین دقتى حیرت زاست زیرا على «ع» در ایراد خطابه‏هاى خود، آمادگى قبلى و لو براى چند لحظه نداشت و خطبه‏هاى خود را بدون آمادگى قبلى ایراد میکرد. این خطبه‏ها چنان در افکار على «ع» جوشش داشت که مانند برقى که بى‏خبر جهش کند، یا صاعقه‏ى ناگهانى که بى‏مقدمه به وقوع بپیوندد، یا گردبادى که ناگهان وزیدن بگیرد و همه را به خود بپیچد و جاروب کند و به حکم قانون حادثه و حدود مناسبت‏هاى ویژه، مسیرى را پیش گیرد و از همان جا باز گردد، بدون کوچکترین رنج و زحمت به زبانش جارى مى‏شد.
دیگر از آثار ذکاوت نیرومند على «ع» در نهج البلاغه، مرزهائى‏ است که احساسات وى را در شدت هیجان اندوه‏ها محدود میکرد. على «ع» کسى نبود که بحکم احساسات شدید، غرق دریاى اندوه و افسردگى‏هاى دور گردد، زیرا او تسلیم حکومت عقل بود و خرد تنها فرمانده وى بشمار مى‏رفت.
تنوع بحث‏ها و توصیف طبیعت در نهج البلاغه، نشانه‏ى دیگرى از فراست عمیق على «ع» است. على «ع» اندیشه‏ى خود را تنها در یک موضوع ویژه یا بحث خاصى بکار نبرده، بلکه در هر موضوعى بطور کامل بحث نموده است. او با بیان خردمندانه‏ى خود که توأم با آگاهى کامل است، از چگونگى دنیا و طبیعت و شئون انسانها سخن مى‏گوید، و در زمینه‏ى مظاهر زنده‏ى طبیعت، سخن را گسترش مى‏دهد و رعد و برق زمین و آسمان را توصیف میکند، و از شگفتى‏هاى آفرینش خفاش، مورچه، طاوس، ملخ و امثال اینها پرده برمیدارد.
براى اجتماع، دستورات ویژه و در زمینه‏ى اخلاق، قوانیت ارزنده‏اى وضع میکند و خلاصه در بحث از آفرینش جهان هستى و شگفتى‏هاى وجود، ابتکاراتى از خود نشان مى‏دهد. به حقیقت باید گفت: اندیشه‏ى سالم و بیان رسائى که در نهج البلاغه بچشم مى‏خورد در ادبیات عرب هرگز یافت نخواهد شد.
دایره‏ى خیال در نهج البلاغه چنان گسترده و وسیع است که بالهاى آن هر سطحى را فرا گرفته است. على «ع» به کمک این خیال نیرومند- که بسیارى از متفکران و دانشمندان اعصار از آن محروم‏ بودند- مفاهیم واقعى خالص را در چهار چوبه‏اى که از جالب‏ترین زیباییها برخوردار بود قرار مى‏داد و به کمک هوش سرشار و تجربه‏هاى عمیق خود به آنها درخشندگى و حیات مى‏بخشید. روى این اصل مفهوم هر چند فکرى و جامد بود اما بمحض این که در مخیله‏ى على «ع» مى‏گذشت داراى بالهائى مى‏شد که صفت جمود را از آن سلب میکرد و حرکت و حیات را جایگزین آن مى‏نمود.
خیال على «ع» خیال فوق العاده‏اى بود که بر اساس واقع قرار داشت. على «ع» این واقعیت را به مرحله‏ى بروز مى‏رسانید و از طبیعت و بنیاد آن، حدود گسترده‏اى بوجود مى‏آورد و آن را به رنگهاى فراوانى رنگین مى‏ساخت. آن گاه حقیقت بیشتر آشکار مى‏شد و جوینده به آسانى بر آن تسلط مى‏یافت.
على «ع» بحکم نیروى فکرى بى‏مانندى که داشت بر دیگران برترى جست. اندیشه‏ى بیدارش که مخزن وسیعى بشمار مى‏رفت به او امتیاز خاصى داده بود. او در مراحل زندگیش از یک سو با احساسات کینه ورزان و حیله گران، و از سوى دیگر با احساسات پاک دوستان صمیمى و باوفا روبرو بود، بدین جهت براى على «ع» از مجموع این احساسات، عناصر نیرومندى که خیال ابتکارى او را پرورش مى‏داد آماده شده بود. على «ع» از عناصر مزبور در این خیال کمک مى‏گرفت و آنها را در تابلوهائى بتمام معنى زنده و شگفت‏انگیز مجسم میکرد.
این عناصر درست بر یک واقعیت صاف که داراى شاخه‏هاى برگ‏دار و میوه‏دارى بود تمرکز داشت.
شما اگر بخواهید مى‏توانید این عناصر را از آنجا که بتمام معنى واقعى و رسا است و بالهاى آن کشیده و خطوطش کاملا نمایان است، بصورت شکلهاى رنگ‏آمیزى شده‏اى برگردانید. راستى خیال على «ع» چقدر شگفت آور است آنجا که مردم بصره را پس از واقعه‏ى جمل مخاطب قرار داده و با رنجى که از آنان در دل دارد مى‏گوید: «همانا شهر شما غرق خواهد شد، گویا من مسجد آن را مى‏بینم بسان سینه‏ى مرغ، میان امواج کوه پیکر دریا قرار گرفته است» چقدر این تشبیه: «فتنه‏هایى مانند ساعات تاریک شب» سحر آمیز است چگونه این صورت، متحرک جلوه مى‏کند: «من مانند میله‏ى آسیا هستم: آسیا دور من مى‏چرخد و من در جاى خود مى‏باشم» و بالاخره چقدر عظمت دارد این تابلوئى که در آن، ارتفاع خانه‏هاى اهل بصره به خرطوم فیل تشبیه شده و کنگره‏هاى آن در نظر على «ع» مانند بالهاى کرکسان آشکار مى‏گردد: «واى بر خیابانهاى آباد و خانه‏هاى آراسته‏ى شما که بالهائى مانند بالهاى کرکسان و خرطومهائى مانند خرطوم پیلان دارد» یکى از مزایاى این خیال وسیع، نیروى تمثیل است. تمثیل در ادبیات على «ع» چهره‏ى درخشان و زنده‏اى دارد. براى نمونه موقعیت همنشین سلطان را در نظر بگیرید: مردم به او رشک مى‏برند و مقام وى را آرزو میکنند، در حالى که او موقعیت خود را بهتر مى‏داند و از ترس‏ و بیم آن آگاه است. او هر چند دیگران را از مرکوب خود مى‏ترساند اما خودش نیز ترس آن دارد که بواسطه‏ى او کشته شود. این که ببینید على «ع» چگونه این معنى را مجسم میکند: «همنشین سلطان مانند سوار بر شیر است: مردم به مقام و مرتبه‏ى او رشک مى‏برند در حالى که او به جایگاه خود داناتر است».
به نمونه‏ى دیگر گوش فرا دهید: على «ع» در باره‏ى مردى که براى زیان رساندن به دشمنش در کارى مى‏کوشید که به خودش زیان مى‏رسانید، مى‏گوید: «تو مانند کسى هستى که به خود نیزه فرو میکند تا سوار پشت سر خود را بکشد» و هم اکنون على «ع» شما را به این شاهراه شگفت‏انگیز در زمینه‏ى همنشینى با دروغگو رهبرى میکند: «از طرح دوستى با دروغگو پرهیز کن. زیرا او مانند سراب است: دور را براى تو نزدیک و نزدیک را دور مى‏گرداند».
اما مسئله‏ى هنر که قائل است هر زشتى در طبیعت به کمک اصول هنرى، زیبا جلوه میکند، مسئله‏اى است که ریشه‏ى آن را باید در سخنان پسر ابو طالب- آنجا که مردگانى را توصیف میکند- جستجو کرد. راستى مرگ چقدر وحشت‏زا و چهره‏اش زشت و بدنما است، و سخن پسر ابو طالب در باره‏ى آن چقدر مهیج و تأثیرش زیبا است این سخن از ناحیه‏ى عاطفه‏ى عمیق على «ع» بهره‏ى فراوان و از خیال بارورش بهره‏ى بیشترى گرفته است، از این رهگذر سخن او بصورت یک تابلوى هنرى بى‏نظیر جلوه میکند. تنها تابلوهاى‏ شخصیت‏هاى هنرى اروپا، ساعتى که مرگ و وحشت را به رنگ ویژه‏اى در لباس شعر و آهنگ مجسم میکنند، مى‏تواند به این تابلو شباهت داشته باشد.
على «ع» پس از آنکه مرگ را براى زندگان یادآورى میکند و بستگى آنان را با مرگ اعلام مى‏دارد، در ضمن سخنى که رنگ تیره و آهنگ غم‏انگیزش غربت ناگوارى به آن بخشیده به آنان هشدار مى‏دهد که بسراى وحشت نزدیک شده‏اند: «گویا هر یک از شما به منزل تنهائى خود از زمین رسیده است. شگفتا از خانه‏ى تنهائى و سراى وحشت و جاى بیکسى و غربت» سپس آنان را به آنچه ناخودآگاه بسوى آن شتاب میکنند تحریک میکند و با جملاتى کوتاه و پى‏درپى بسان صداى طبل، آنان را با خبر کرده و مى‏گوید: «ساعت‏هاى روز چه با شتاب مى‏گذرد، و روزهاى ماه چه زود سپرى مى‏شود، و ماههاى سال چه با سرعت تمام مى‏گردد، و سالهاى عمر چه با تندى مى‏گذرد» بار دیگر على «ع» صورتى اعجاب آمیز و عقلانى در میدان افکار آنان رها میکند. این صورت را عاطفه‏ى عمیقى شعله‏ور ساخته و خیال جهش‏دارى عناصر آن را مجسم میکند و حرکاتى پى‏درپى بشکل چشم‏هاى گریان و صداى گریه و فغان و اعضاى نالان به آن ارزانى مى‏دارد و مى‏گوید: «به حقیقت، روزها میان شما و آنان بسیار مى‏گریند و بر شما زارى میکنند». على «ع» دوباره در عالم خیال و عاطفه فرو مى‏رود و این تابلوى فنا ناپذیر را در ضمن جملاتى زنده‏ ابتکار میکند: «بلکه آنان جا مى‏نوشیده‏اند که گویائیشان را به گنگى، و شنوائیشان را به کرى، و حرکتشان را به سکون تبدیل نموده است.- اگر بى‏اندیشه توصیف شوند- گویا در اثر خواب گران بخاک افتاده‏اند همسایگانى هستند که با هم انس نمى‏گیرند و دوستانى که بدیدن یکدیگر نمى‏روند.
نسبت‏هاى آشنائى میانشان کهنه شده و اسباب برادرى از آنان قطع گردیده است، از این رو همگى با این که یکجا گرد آمده‏اند، تنها هستند و با این که دوست یکدیگر بودند از هم دورند.
نه براى شب صبحى مى‏شناسند و نه براى روز شبى هر یک از شب و روزى که در آن کوچ کرده‏اند براى آنان همیشگى است».
آن گاه على «ع» به این سخن وحشت‏زا زبان مى‏گشاید: «کسى را که بر سر گورشان بیاید نمى‏شناسند، و به کسى که برایشان گریه کند اهمیت نمى‏دهند، و به کسى که آنان را بخواند پاسخ نمى‏گویند». آیا شما تاکنون در تصویر مرگ، وحشت قبر و توصیف مردگان ابتکارى چنین دیده‏اید: «همسایگانى هستند که با هم انس نمى‏گیرند و دوستانى که بدیدن یکدیگر نمى‏روند» آیا تا بحال این صورت وحشتناک که تنها على «ع» مى‏تواند آن را براى ابدى بودن مرگ ترسیم کند، از نظر شما گذشته است: «هر یک از شب و روزى که در آن کوچ کرده‏اند براى آنان همیشگى است» این گونه تعبیرات شگفت‏آور در نهج البلاغه فراوان است.
در ادبیات امام این هوش سرشار و خیال بارور، مانند ترکیب دو طبیعت، با عاطفه‏ى عمیقى ترکیب داشت. این عاطفه به کمک تابش حیات، هوش و خیال على «ع» را مى‏کشانید. اینجا بود که اندیشه‏ى وى تحرک ویژه‏اى بخود مى‏گرفت و خونهاى گرم لطیفى در رگهاى آن جارى مى‏شد. این اندیشه بهمان اندازه که عقل را مورد خطاب قرار مى‏دهد، احساسات را نیز تحریک میکند، چرا که اندیشه‏ى مزبور از عقلى سرچشمه مى‏گیرد که عاطفه با حرارت خاصى آن را مى‏کشاند.
در میدان ادبیات یا هنرهاى ارزنده‏ى دیگر اگر عاطفه، اشتراک مؤثرى در تولید آثار اندیشه یا خیال نداشته باشد آن اثر مورد پسند انسان قرار نمى‏گیرد. این بدان جهت است که ترکیب انسانى طبعا چیزى را مى‏پسندد که محصول همین مرکب باشد. این اثر ادبى کامل، درست در نهج البلاغه مشهود است. شما اگر در نهج البلاغه سیر کنید خود را در میان امواج خروشانى از گرمى احساسات خواهید یافت.
راستى آیا قلب شما را مهر و محبت فرا نمى‏گیرد اگر به سخنان على «ع» از این قبیل گوش فرا دهید: «اگر کوهى مرا دوست داشته باشد درهم فرو خواهد ریخت». «از دست دادن دوستان غربت است».
«خدایا من بر انتقام قریش از تو کمک مى‏خواهم، زیرا آنان خویشاوندى مرا قطع کرده و ظرفم را سرازیر نمودند و گفتند: آگاه باش حق آن است که آن را بگیرى و حق آن است که آن را از تو باز گیرند، پس با غصه و اندوه بساز یا با تأسف و دلتنگى بمیر من دیدم یاور و پشتیبان‏ و حمایت‏گرى جز خاندان خود ندارم».
و اینک سخن وى را که هنگام دفن فاطمه، پسر عمویش پیامبر را با آن خطاب میکند، بشنوید: «اى پیامبر خدا، از من و از دخترت که در جوار تو فرود آمده بزودى به تو پیوست، بر تو درود باد اى پیامبر خدا، از برگزیده‏ى تو صبر من کم گردید و طاقت و توانائیم از دست برفت، جز آنکه براى من در فراق عظیم و مصیبت ناگوارت شکیبائى جا دارد». در قسمت دیگرى از این سخن چنین مى‏گوید: «اما اندوه من تمام نشدنى و شبم به بیدارى خواهد گذشت تا آنکه خداوند، سرائى که تو در آن اقامت کرده‏اى براى من برگزیند»
و هم اکنون به این رویداد توجه کنید: از نوف بکالى که یکى از خطبه‏هاى على «ع» را بازگو میکند، نقل کرده‏اند که گفت: امیر المؤمنین این خطبه را در کوفه براى ما ایراد کرد. او در این حال بر بالاى سنگى که آن را جعده بن هبیره مخزومى براى حضرت نصب کرد ایستاده بود. جبه‏اى پشمین به تن داشت و بند شمشیر و کفش پایش از برگ درخت خرما بود. او در ضمن سخنانش گفت: «آگاه باشید آنچه از دنیا روى آورده بود اینک پشت کرده، و آنچه پشت کرده بود هم اکنون روى آورده است، و بندگان نیکوکار خدا عازم کوچ کردن شدند و کمى دنیاى بى‏بقا را به فراوانى آخرت‏ فنا ناپذیر فروختند برادران ما که خونهایشان در جنگ صفین ریخته شد چه زیانى بردند از این که امروز زنده نیستند تا غصه‏ها بخود راه داده و آب تیره بیاشامند راستى- سوگند بخدا- خدا را دریافتند، خدا هم پاداششان را بطور کامل عطا کرد و آنان را بعد از خوف و ترس، در سراى ایمنى جاى داد کجا هستند برادران من که راه درست پیش گرفتند و بر حق و حقیقت در گذشتند کجا است عمار کجا است ابن تیهان کجا است ذو الشهادتین کجا هستند امثال اینان از برادرانشان که با هم بر مرگ پیمان بستند».
نوف مى‏گوید: در این هنگام على «ع» با دست به ریش خود زد و گریه‏ى بسیار کرد ضرار بن حمزه ضبائى مى‏گوید: گواهى مى‏دهم که او را (منظورش امام است) در جائى که عبادت میکرد دیدم، هنگامى که شب پرده‏هاى تاریکى را گسترده بود در محراب عبادت ایستاده و ریش خود را در دست گرفته و بخود مى‏پیچد و بسان محزون گریه میکند و مى‏گوید: «اى دنیا اى دنیا، دور شو از من آیا خود را به من عرضه میکنى یا خواهان من هستى زمان تو نزدیک مباد، چه دور است آرزوى تو دیگرى را بفریب، من بتو نیازى ندارم، ترا سه بار طلاق گفته‏ام که در آن باز گشتى نیست. زندگى تو کوتاه و اهمیت تو ناچیز و آرزوى تو پست است آه از کمى توشه و درازى راه و دورى سفر و عظمت جایگاه ورود».
عاطفه‏ى گرمى که على «ع» در زندگى آن را شناخته بود، در همه جاى نهج البلاغه با او همراه بود. او در همه حال، چه در مواردى که انگیزه‏ى خشم و نارضایتى وجود داشت و چه در مواردى که موجبات مهربانى و رضایت در میان بود، در همه حال از این عاطفه برخوردار بود، حتى وقتى مى‏دید پیروانش در جانبدارى از حقیقت، از خود سستى نشان مى‏دهند- در حالى که دیگران با جان و اسلحه به باطل کمک میکنند- احساس رنج کرده و شکایت مى‏نمود و پیروان سست عنصر خود را توبیخ و سرزنش میکرد و بسان رعد در رگبارهاى تند شبانه، نیرومند و غران بود براى نمونه همین بس که خطبه جهاد را بخوانید و عواطف دردناک و هیجان انگیز را درک کنید. همین عاطفه است که با کمک از ضربان و جوشش حیات، این خطبه را مى‏کشاند. خطبه با این کلمات شروع مى‏شود: «اى مردمى که بدنهایتان جمع و خواسته‏هایتان گوناگون است، سخنان شما سنگهاى سخت را سست مى‏کند…».
اگر ما بخواهیم براى این عاطفه زنده که به کارهاى امام حرارت مى‏بخشید مثال‏هاى متعددى بیاوریم ممکن است براى شما خسته کننده باشد. تنها همین بس که این عاطفه در اعمال و گفتار وى یک سنجش اساسى بشمار مى‏رفت. شما فقط این کتاب را باز کنید تا از رنگهاى گوناگون عاطفه‏ى پسر ابو طالب، آن مرد سرشار از عمق و نیرو آگاه شوید
( بخشى‏اززیبایى‏هاى‏نهج‏البلاغه، صفحه‏ى ۳۶)
روش سخنورى على (ع)
بیانى است که اگر به ملامت زبان بگشاید، زبان تند بادها را تحت الشعاع قرار مى‏دهد و اگر فساد و فسادگران را تهدید کند، کوههاى آتش‏فشان را توام با سر و صدا و روشنائى‏ها از هم مى‏پاشد و اگر به اندیشه فراخواند ریشه‏ى درک و اندیشه را در شما بوجود مى‏آورد و شما را به آنجا که اراده دارد روانه میکند و به راستى شما را به جهان هستى مى‏پیوندد صورت و معنى مانند آتش و حرارت، و خورشید و نور و هوا با هوا، با یکدیگرمتحد مى‏گردند. آن گاه شما در برابر آن مانند کسى هستید که در مقابل سیل خروشانى قرار گرفته یا با دریاى مواج و طوفان شدیدى روبرو شده است اما اگر از زیبائى وجود و جمال آفرینش براى شما سخن بگوید، با ستارگان آسمان بر صفحه‏ى دل شما مى‏نویسد بعضى الفاظ، بسان برق درخشندگى دارند و مانند لبخند آسمان در شب‏هاى زمستانى لبخند مى‏زنند این از نظر مواد، اما از نظر اسلوب، على «ع» داراى بیان سحرآمیزى بود. راستى ادب را جز به اسلوب به چیز دیگرى نمى‏توان شناخت، بنا بر این در ادب، مبنى و اساس، ملازم معنى است، و صورت در هیچ چیز کمتر از ماده نیست، هر چند شرایط ابراز هر هنرى اهمیتش کمتر از شرایط ماده است بهره‏ى على «ع» از ذوق هنرى یا حس زیبائى، به مرتبه‏اى است که در دیگران کمتر یافت مى‏شود. على «ع» در ادبیات خود از این ذوق به عنوان یک مقیاس طبیعى دقیق استفاده میکرد. سرشت ادبى او نمونه‏اى از سرشت صاحبان موهبت و اصالت بود که با یک نگاه کوتاه، عمیقانه درک میکنند، آن گاه باختیار زبانشان به آنچه در دلهایشان مى‏جوشد و به آن پى برده‏اند باز مى‏شود.
از این رو ادبیات على «ع» بر اثر راستى امتیاز خاصى یافته بود، همان طور که زندگانى وى بدین سبب بر زندگى دیگران برترى داشت. آرى راستى، تنها مقیاس هنر برتر و تنها میزان اسلوب صحیح است.
به حقیقت باید گفت: شرایط سخنورى- که توافق سخن با اوضاع و احوال است- براى هیچ ادیبى مانند على «ع» جمع نشده است. زیرا سخنان وى پس از قرآن، بزرگترین نمونه‏ى بلاغت است، سخنانى است کوتاه و آشکار اما نیرومند و جوشان… در اثر هم آهنگى الفاظ و معانى و اغراض، بصورت کاملا رسائى در آمده است.
انعکاس آن در گوش آدمى شیرین، و اثرش با تحریک احساسات توأم است، بویژه هنگامى که به منظور حمایت از بینوایان و ستمدیدگان، در باره‏ى منافقان و حیله‏گران و دنیاپرستان سخن به میان آید. بنا بر این روش على «ع» در سخنورى بسان عقل و اندیشه‏اش، روشن و مانند وجدانش صحیح و درست است، پس شگفت نیست سخنان وى شاهراه سخنورى تلقى شود.
اسلوب على «ع» در اثر درستى بحدى رسید که حتى سخنان مسجع وى از مرحله‏ى تصنع و مشقت به بلندى گرائید. اینجا بود که سخنان مسجع او با وجود این که جمله‏هائى جدا جدا و موزون فراوانى‏ داشت، اما دورترین چیز از تصنع و نزدیک‏ترین چیز به طبع سرشار بود.
هم اکنون این سخن مسجع و حد سلامت طبع را ببینید: یعلم عجیج الوحوش فى الفلوات و معاصى العباد فى الخلوات، و اختلاف النینان فی البحار الغامرات، و تلاطم الماء بالریاح العاصفات» یا به این قسمت از یک خطبه توجه کنید: «و کذلک السماء و الهواء، و الریاح و الماء، فانظر الى الشمس و القمر، و النبات و الشجر و الماء و الحجر، و اختلاف هذا اللیل و النهار، و تفجر هذه البحار، و کثره الجبال، و طول هذه القلال، و تفرق هذه اللغات، و الالسن المختلفات…» و اینک شما را به این قافیه که با طبع سالمى همراه است توجه مى‏دهیم: «ثم زینها بزینه الکواکب، و ضیاء الثواقب، و اجرى فیها سراجا مستطیرا، و قمرا منیرا، فی فلک دائر، و سقف سائر…».
اگر شما بخواهید در این جمله‏هاى شگفت‏انگیز یک کلمه‏ى قافیه‏دار به کلمه‏ى بى‏قافیه‏اى تبدیل کنید خواهید دید چگونه فروغ آن خاموش و زیبائیش محو مى‏گردد، و سلیقه و اصالت و دقت خود را که دلیل و مقیاس ادب است، از دست مى‏دهد. بنا بر این قافیه در سخنان على «ع» یک احتیاج هنرى است که طبع آمیخته با صناعت، این احتیاج را در خود احساس میکند. طبع مزبور چنان با صناعت آمیخته است‏ که گویا هر دو از یک جا سرچشمه گرفته‏اند. اینجاست که چنین طبعى مى‏تواند نثر را بصورت شعرى موزون و آهنگ‏دار- که معنى را به اشکال لفظى مربوط بخود مى‏پیوندد- جلوه دهد.
در قافیه‏پردازى امام «ع» نمونه‏هاى جالبى بچشم مى‏خورد که آهنگ را بصورت زیبائى به آهنگ دیگر باز مى‏گرداند و تأثیرش بمرتبه‏اى است که هیچ گوشى موزونتر از آن نشنیده و از نظر ترجیع زیباترین مرحله را واجد شده است. ما آنچه تا کنون از سخنان مسجع على «ع» نقل کرده‏ایم، براى مثال کافى است، در عین حال به این کلمات که مورد پسند سلیقه و شنوایى میباشد گوش فرا دهید: «انا یوم جدید، و انا علیک شهید، فاعمل فی خیرا، و قل خیرا».
اگر مى‏گوئیم اسلوب على «ع» داراى صراحت معنى و بیان رسا و سلامت ذوق است، منظور این است که خواننده‏ى گرامى را به «زیباییهاى نهج البلاغه» ارجاع دهیم تا ببیند سخنان على «ع» چگونه از چشمه‏هاى عمیق و ریشه‏دارى سرازیر مى‏شود و با چه لباس هنرى و زیبائى دلپسندى به جنبش در آمده و جارى مى‏گردد.
اینک شما را به این تعبیرات زیبا در سخنان على «ع» توجه مى‏دهیم: «آدمى زیر زبان خویش پنهان است». «بردبارى قبیله‏اى است». «آن کس که چوب او نرم باشد شاخه‏هایش فراوان است». «هر ظرفى به آنچه در آن مى‏گذارند پر مى‏شود مگر ظرف دانش که فراخ مى‏گردد». اگر کوهى مرا دوست داشته باشد درهم فرو خواهد ریخت.
به این سخنان شگفت نیز توجه کنید: «دانش، ترا نگهبانى میکند و تو نگهبان مال هستى. بسا انسانى که بواسطه گفتار نیک دیگران در باره‏ى وى، مورد آزمایش قرار مى‏گیرد. هرگاه دنیا به کسى روى آورد خوبى‏هاى دیگران را به او عاریت مى‏دهد، و هرگاه به او پشت کند خوبى‏هاى خودش را هم از او سلب میکند. باید کار مردم در حق، پیش تو یکسان باشد. کار نیک انجام دهید و هیچ کار خوبى را کوچک مشمارید، زیرا کوچک آن بزرگ، و کم آن زیاد است.
جمع کنندگان مال نابود شدند در حالى که زنده هستند. هیچ ثروتمندى بهره‏مند نشد مگر به آنچه فقیر بسبب آن گرسنه گردید».
هم اکنون به این تعبیر که به اوج زیبائى هنرى رسیده، گوش فرا دهید. على «ع» قدرت خود را بر تصرف شهر کوفه توصیف کرده و مى‏گوید: «آن نیست مگر کوفه که آن را در تصرف خود مى‏گیرم و آن را گسترش مى‏دهم…».
خواننده محترم، اصالت اندیشه و بیان را در این سخنان ملاحظه کردید. این همان اصالتى است که همیشه با ادیب راستین همراه است و تا هنگامى که شخصیت ادبى او باقى است، اصالت مزبور از وى جدا نخواهد شد.
در مواردى که عاطفه‏ى گرم على «ع» تحریک و خیالش شعله‏ور مى‏شد و شکلهاى گرمى از تازه‏هاى حیات- که با آنها در تماس بود- در خیال او نقش مى‏بست، در چنین مواردى روش سخنورى على «ع» به اوج زیبائى مى‏رسید. قلب او سرشار از بلاغت مى‏شد و بسان جریان دریا بر زبانش جارى مى‏گردید.
اسلوب على «ع» در چنین مواردى امتیاز خاصى داشت. زیرا على «ع» بمنظور توضیح و تأثیر سخن، جملات را در ضمن استعمال واژه‏هاى مترادف تکرار مى‏کرد و کلمات فصیحى که داراى انعکاس بود انتخاب مى‏نمود و گاهى اقسام گوناگون تعبیرات را به دنبال یکدیگر قرار مى‏داد: از جمله‏ى خبرى به استفهامى و از استفهام بتعجب و از تعجب بانکار انتقال مى‏یافت. موارد وقف در آن نیرومند و شفا بخش جانها بود. روح هنر و معنى بلاغت، آشکارا در آن وجود داشت.
براى نمونه، خطبه‏ى معروف جهاد را براى شما نقل مى‏کنیم.
على «ع» این خطبه را پس از آنکه سفیان بن عوف اسدى در عراق به شهر انبار یورش برد و فرماندار آن را کشت، براى مردم ایراد کرد: «این برادر غامد است که سواران وى به شهر انبار رسیده و حسان بن حسان بکرى را کشته‏اند و سواران شما را از مرزهاى شهر دور کرده و مردان شایسته‏اى را از شما بخاک و خون کشیده‏اند.
«به من خبر رسیده است که یکى از آنان بر یک زن مسلمان و یک زن ذمى وارد مى‏شده و خلخال و النگو و گوشواره‏هاى او را مى‏کنده است. آن گاه لشکریان با غنیمت فراوانى بازگشته‏اند در حالى که به‏
هیچکدام زخمى نرسیده و خونى از آنان ریخته نشده است. راستى اگر مرد مسلمانى پس از این حادثه در اثر اندوه بمیرد نباید او را سرزنش کرد بلکه به مرگ سزاوار است».
«شگفتا به خدا قسم اجتماع آنان بر باطل و تفرقه‏ى شما در حق، دل را مى‏میراند و غم و اندوه ببار مى‏آورد. واى بر شما، شما آماج تیر آنان قرار گرفته‏اید: به شما یورش مى‏برند و شما حمله نمى‏کنید، و با شما مى‏جنگند و شما نمى‏جنگید، و معصیت خدا را مى‏کنند و شما خشنود هستید» قدرت امام «ع» را در این جملات کوتاه ببینید: على «ع» بمنظور تحریک احساسات شنوندگان خود، آهسته آهسته پیش مى‏رود تا بالاخره به کمک آنان به آرزوى خود نایل مى‏گردد. او در اینجا راهى را که توأم با بیان رسا و تأثیر قوى است پیموده است. زیرا مردم را از تاخت و تاز سفیان بن عوف در شهر انبار، آگاه میکند و این براى آنان یک ننگ و رسوائى محسوب مى‏شود، آن گاه به آنان خبر مى‏دهد که این ستمگر، فرماندار امیر المؤمنین «ع» را کشته و تنها به این اکتفا نکرده بلکه شمشیر خود را در گلوى بسیارى از مردان و زنان غلاف کرده است.
على «ع» در قسمت دوم خطبه، غیرت شنوندگان و قدرت و مردانگى هر عربى را در زمینه احترام زن، مورد توجه قرار مى‏دهد. او میداند بین اعراب کسانى هستند که بخاطر حفظ شخصیت و احترام زن‏ از جان خود مى‏گذرند، از این رو آنان را سخت سرزنش میکند که چرا در برابر جنگجویانى که به یک زن تجاوز کرده و بسلامت بازگشته‏اند و به هیچیک زخمى نرسیده و خونى از آنان ریخته نشده، ساکت نشسته‏اند.
آن گاه وحشت و حیرتى را که در اثر این کار عجیب در او بوجود آمده ابراز مى‏دارد، زیرا دشمنان وى به باطل چنگ زده و از آن پشتیبانى میکنند و تبهکارى را پیشه خود ساخته و به شهر انبار هجوم مى‏برند، در حالى که پیروان او از حمایت حق دست برداشته و باعث ضعف و شکست آن مى‏گردند.
طبیعى است امام «ع» در چنین موردى خشمناک مى‏گردد و سخنان او که حاکى از خشم درونیش میباشد، توأم با تندى و حرارت، در ضمن جملاتى مسجع و کوتاه بروز میکند: واى بر شما، شما آماج تیر آنان قرار گرفته‏اید به شما یورش مى‏برند و شما حمله نمى‏کنید و با شما مى‏جنگند و شما نمى‏جنگید و معصیت خدا را مى‏کنند و شما خشنود هستید».
گاهى احساسات على «ع» تحریک مى‏شود و بصورت قطعاتى که بعضى با بعض دیگر مزاحمت دارند در چهره‏ى این جملات کوتاه و پى‏درپى، بروز میکنند: «هرگز ناتوان نشدم، و نترسیدم، و خیانت نکردم و سستى ننمودم» گاهى هم این احساسات از ناحیه یک درد درونى محرک گرم مى‏شود و جمعیتى را که على «ع» خیر خواه آنان‏ است، در حالى که خودشان بر اثر غفلت و سستى اراده خیر خواه خود نیستند، با این جمله انقلابى و تؤام با خشم، مورد خطاب قرار داده و مى‏گوید: «چه شده است شما را مى‏بینم بیدارید اما در خوابید، و حاضرید اما غائبید، و شنوا هستید اما کر مى‏باشید، و سخن مى‏گوئید اما لال هستید…» در عهد جاهلیت و اسلام بویژه در عصر پیامبر و خلفاى راشدین، گویندگان زیادى وجود داشتند و از آنجا که به سخنرانیها نیاز شدیدى داشتند با روش سخنورى، بصورتهاى گوناگون ادبى، کاملا آشنا بودند. اما در عهد پیامبر، همه معتقدند که بزرگترین سخنور آن زمان، پیامبر اسلام (ص) بوده و در عصر خلفاى راشدین و بطور کلى در اعصار بعدى، هیچکس در سخنورى بپایه على بن ابی طالب «ع» نرسیده است.
گفتار ساده و بیان نیرومند على «ع» که از عناصر طبع و صناعت تشکیل مى‏شد، از ارکان شخصیت او به شمار مى‏رفت. گذشته از این، چنانکه دیدیم، خداوند وسایل کامل دیگرى که از شرایط سخنورى محسوب مى‏شود براى او آماده کرده بود. زیرا خداوند بسبب فطرت سالم، سلیقه رفیع و بلاغت جذاب به او امتیاز خاصى داده بود، همان طور که بواسطه‏اى ذخایر علمى که او را از همگنانش جدا مى‏ساخت و همچنین بخاطر برهان استوار و نیروى اقناع و نبوغ‏ بیمانندش در بدیهه گوئى، او را بر دیگران برترى داده بود. علاوه بر این، من راستى نامحدود او را که در هر خطبه مؤثرى ضرورى میباشد، به اینها اضافه میکنم. چنانکه تجربه‏هاى تلخ فراوان وى را- که در زمینه اخلاق و طبایع مردم و صفات اجتماع و عوامل جنبش‏هاى اجتماعى براى عقل نیرومندش کشف مى‏شد- نباید فراموش کرد. گذشته از اینها آن اعتقاد محکم و تزلزل ناپذیر، و آن درد عمیقى که با محبت و پاکدلى و سلامت وجدان و عظمت هدف آمیخته بود، از امتیازات وى بشمار مى‏رفت.
راستى صرفنظر از على «ع» و عده محدود دیگرى، مشکل است بتوانیم در میان شخصیت‏هاى تاریخى کسى را که جامع این شرایط باشد و به عنوان سخنگوى نمونه معرفى شده باشد پیدا کنیم. کافى است شما این شرایط را در نظر بگیرید آن گاه نظرى به گویندگان معروف شرق و غرب بیافکنید تا بدانید گفته ما صحیح است و هیچ گونه اغراقى در آن وجود ندارد.
پسر ابو طالب بالاى منبر، خوددار و متین بود و به گفتار درست و به خویشتن کاملا اطمینان داشت. هوش او نیرومند و درکش بحدى سریع بود که بر افکار مردم و خواسته‏هاى جمعیت تسلط داشت. روح او چنان از حریت و انسانیت و فضیلت سرشار بود که وقتى زبان سحر آمیزش به آنچه در دل داشت گویا مى‏شد، مردم بخوبى حس مى‏کردند که على «ع» فضایل خواب رفته و احساسات خاموش آنان‏ را تحریک میکند.
سخن سازى على «ع» را باید اساس بلاغت عرب دانست.
ابو هلال عسکرى نویسنده کتاب «الصناعتین» مى‏گوید: تنها ایراد معانى مهم نیست، بلکه زیبائى، صفا و پاکى لفظ که توأم با صحت ترکیب و اسلوب باشد و از بار سنگین نظم و تألیف، خالى باشد، نیز شرط است.
بعضى از این الفاظ بقدرى فصیح است که گویا دامنهاى ارغوانى را با غرور و خودخواهى مى‏کشاند. برخى از آنها مانند سربازانى که در زمین پهناورى یورش مى‏برند، غران و بعضى دیگر مانند شمشیر، دو لبه هستند. برخى دیگر مانند نقاب ضخیم، روى بعضى احساسات قرار مى‏گیرند تا تندى آن را پوشانده و از شدتش بکاهند. بعضى دیگر مانند لبخند آسمان در شب‏هاى زمستانى، لبخند مى‏زنند. بعضى چون تازیانه کار میکنند و برخى مانند چشمه زلال جارى مى‏گردند.
تمام اینها با مفردات و تعبیراتى که در خطبه‏هاى على «ع» است تطبیق میکند. گذشته از این، خطبه از نظر نویسنده کتاب «الصناعتین» در صورتى زیباست که به این صفات لفظى نقش پذیرد، پس آیا مانند خطبه‏هاى پسر ابو طالب که هیجان صفات لفظى را به هیجان و نیرو و عظمت معنى ضمیمه میکند چگونه است» اینک به قسمتى کوتاه از مطالبى که در جلد سوم کتابم: «امام‏
على «ع»، نداى عدالت انسانى» در زمینه بیان امام بویژه در خطبه‏هایش، نوشته‏ام توجه کنید: نهج البلاغه از اندیشه و خیال و عاطفه نشانه‏هائى دارد. تا هنگامى که انسان باقى است و از خیال و عاطفه و اندیشه برخوردار است این نشانه‏ها نیز با ذوق هنرى بلندى، بستگى خواهد داشت. نهج البلاغه با نشانه‏هاى خود ارتباط خاصى دارد و با درک بلند و دورى که توأم با حرارت واقع و علاقه به شناخت ماوراى این حقیقت است جارى مى‏گردد. مجموعه‏اى است که میان زیبائى موضوع و زیبائى بیان جمع میکند تا تعبیر و مفهوم و به عبارت دیگر صورت و معنى مانند آتش و حرارت، و خورشید و نور، و هوا با هوا، با یکدیگر متحد گردند. آن گاه شما در برابر آن مانند کسى هستید که در مقابل سیل خروشانى قرار گرفته یا با دریاى مواج و طوفان شدیدى روبرو شده است، یا مانند کسى هستید که در برابر یک پدیده طبیعى قرار گرفته است پدیده‏اى که بر اساس وحدت استوار است و هیچگونه پراکندگى در عناصر آن ایجاد نمى‏کند مگر آنکه وجود عناصر را محو کند و آن را بسوى نیستى سوق دهد بیانى است که اگر به ملامت زبان بگشاید، زبان تندبادها را تحت الشعاع قرار مى‏دهد و اگر فساد و فسادگران را تهدید کند کوه‏هاى آتشفشان را توأم با سروصدا و روشنائیها از هم مى‏پاشد، و اگر به سخن باز شود، عقل‏ها و احساسات را مخاطب قرار داده و هر درى را به روى هر برهانى غیر از برهان خود مى‏بندد و اگر باندیشه فراخواند ریشه درک و اندیشه را در شما به وجود مى‏آورد و شما را به آنجا که اراده دارد روانه میکند و براستى شما را به جهان هستى مى‏پیوندد و تمام نیروها را در شما بمنظور اکتشاف، یکى مى‏سازد. بیان مزبور اگر شما را محترم بشمارد، به مهر پدر و منطق پدرى پى مى‏برید و وفاى راستین انسانى و حرارت محبت بى‏پایان را درک خواهید کرد اما اگر از زیبائى وجود و جمال آفرینش و کمالات هستى، براى شما سخن بگوید، با ستارگان آسمان بر صفحه دل شما مى‏نویسد بیانى است که از بلاغت و تنزیل بهره فراوانى گرفته است. بیانى است که با اسباب بیان عرب، در گذشته و آینده بستگى دارد. حتى بعضى در باره سخنان وى گفته‏اند: آن فروتر از کلام خدا و فراتر از کلام مخلوق است تمام خطبه‏هاى على «ع» بوسیله برهان‏هاى ذاتى آبیارى مى‏شود، تا آنجا که گویا معانى و تعبیرات خطبه‏ها، پدیده‏هاى زمان او و عین افکار و خیالاتش میباشد پدیده‏هائى که مانند شعله‏ى آتش کوره در زیر باد شمال در قلبش شعله مى‏کشد. گاه با یک درک سرشار و بیان بى‏اندازه زیبا، بدون مقدمه ایراد سخن میکند.
آرى، سخنان بدیهى على «ع» چنین بود. این سخنان از نظر درستى، عمق اندیشه و هنرى بودن تعبیر، از نیرومندترین سخنان‏ بدیهى بشمار مى‏رفت، تا آنجا که کلماتى که از دو لب او صادر مى‏شد، بعنوان یک مثل متداول تلقى مى‏گردید.
یکى از سخنان زیباى بدیهى او سخنى است که آن را به مردى که حضرت را به زبان مى‏ستود اما در واقع وى را متهم مى‏دانست، گفته است: «من از آنچه تو با زبان میگوئى فروتر و از آنچه در دل دارى فراترم».
هنگامى که تصمیم گرفته بود براى موضوع مهمى که پیروانش در آن تردید داشتند و از او پشتیبانى نکردند، به تنهائى قیام کند، عده‏اى از پیروانش نزد وى آمدند و در باره دشمن به حضرت عرضه داشتند: یا امیر المؤمنین، ما ترا از شر آنان مصون مى‏داریم. على «ع» فورا در پاسخ گفت: «شما مرا از شر خود حفظ نمى‏کنید، چگونه از شر دیگران حفظ مى‏کنید اگر مردم پیش از من، از ستم حکمرانانشان شکایت مى‏کردند، امروز من از ظلم رعیت خود شکایت دارم. گویا من پیرو، و آنان پیشوا هستند».
روزى که پیروان معاویه، محمد بن ابى بکر را کشتند و خبر کشته شدنش به امام رسید، فرمود: «همانا اندوه ما بر او به اندازه شادى آنان براى او است، ولى آنان دشمنى کم کردند و ما دوستى از دست دادیم».
از وى پرسیدند: کدام یک از دادگرى یا بخشش برتر است فرمود: «عدالت، چیزها را بجاى خود مى‏گذارد و بخشش، آن را از جاى خود بیرون مى‏کند. دادگرى، نگهدارنده همگان است و بخشش، عطائى خصوصى است. بنا بر این عدالت، شریف‏تر و برتر مى‏باشد».
در وصف مؤمن بطور بدیهى فرمود: «مؤمن، شادیش در چهره و اندوهش در دل است. سینه‏اش از هر چیزى گشاده‏تر و نفسش از هر چیزى خوارتر است. برترى و بزرگوارى را خوش نمى‏دارد و از خودنمایى بدش مى‏آید. اندوه وى دراز و نگرانیش دور است. خاموشیش زیاد است. وقتش مشغول است. سپاسگزار و شکیبا است. طبیعتش نرم و خوى او هموار است».
روزى نادان خیره سرى از او مشکلى پرسید. حضرت بیدرنگ در پاسخ گفت: «بمنظور فهمیدن و آموختن بپرس، و از روى خیره‏سرى چیزى سؤال مکن، زیرا نادانى که فراگیرنده دانش است به دانشمند شباهت دارد، و دانشمندى که در بیراهه قدم نهد به نادان خیره سر مى‏ماند» خلاصه على «ع» ادیب بزرگى بود که بر اساس تماس با حیات و کشش اسلوب سخنورى، پرورش یافته بود. ازین رو از اصالتى که در شخصیت ادیب ضرورى است و همچنین از فرهنگ ویژه‏اى که موجب رشد شخصیت و تمرکز اصالت است برخوردار بود.
اما در باره زبان، یعنى زبان محبوب عربى، «مرشلوس» در جلد اول کتابش «سفرى به شرق» سخنى زیبا دارد. مى‏گوید: «در میان زبانها، زبان عربى غنى‏ترین و فصیح‏ترین زبانها است و تأثیرش از همه‏ بیشتر و زیباتر است. با ترکیب افعال خود، پرواز اندیشه را دنبال میکند و آن را بدقت ترسیم مى‏نماید و با نغمه‏هاى صوتى خود، از نعره حیوانات، شرشر آبهاى فرارى، صداى بادها و غرش رعد تقلید میکند».
اصول و فروع این زبان، و زیبائى رنگها و سحر آمیز بودن بیان آن و بطور کلى تمام خصوصیاتى که مرشلوس به برخى از آنها اشاره کرده، همه بطور کامل در ادبیات على «ع» مشهود است آرى آن ادبى بود در خدمت انسان و تمدن .
( بخشى‏اززیبایى‏هاى‏نهج‏البلاغه، صفحه‏ى ۷۱)
منبع اصلی : نرم افزار دانشنامه علوی(منهج النور)
گردآورنده: کروندی

کارشناس ارشد رشته نهج البلاغه

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + 6 =